سرد و سنگین بود...آنقدر سنگین که شکستم...
درست یادم هست روز دوشنبه بود، ـــ دوشنبهها روز خرید است. ـــ نان،شیر و بیسکوییت را خریده بودم، میوه و سبزیجات مانده بود که باید از نزدیک خانه میخریدم. آوار اولین بار توی راه بر سرم خراب شد...یک نفس عمیق کشیدم و نایلون محتوی خریدها را محکم به دور دستم که میلرزید پیچاندم...گفتم : ( زود قضاوت نکن! ) از ماشین پیاده شدم و به سمت میوه فروشی رفتم...مشغول سوا کردن پرتقال بودم که دومین آوار سردتر و سنگینتر بر سرم خراب شد...با دستهایی که حالا لرزششان کاملن محسوس بود به کارم ادامه دادم...پرتقال...نارنگی...لیمو...پیاز...سیبزمینی...فلفل...چقدر فکر از سرم گذشت... چقدر قلبم تند میزد...چقدر سرم سنگین بود...دستهایم چرا از مغز فرمان نمیگرفتند؟ صدای میوهفروش را شنیدم که میگفت ( خواهرم حالتون خوبه؟ میتونین تنها این همه جنس رو ببرین؟ ) ...چطور آن همه بار را تا خانه آوردم؟ توی همان چند دقیقه میلیونها فکر و تصویر و سوال از ذهنم گذشت...( آ ) در را به رویم باز کرد سعی کردم به روی خودم نیاورم...خریدها را به دستش دادم و رفتم به اتاق، سومین بار آوار توی اتاق بر سرم خراب شد...این بار سختتر و سنگینتر از دفعات پیش...حقیقت داشت...وقتی صدایی غریبه را شنیدم که تا همین امروز صبح آشناترین صدای دنیا بود فهمیدم که حقیقت داشت...
( آ ) میز ناهار را چیده بود و صدایم میکرد....من کجا بودم؟ که بودم؟ باید چه میکردم؟ اینها چه میگفتند؟ .......لرزان و خسته بلند شدم و بیرون رفتم...سر ناهار ( آ ) حال تو را پرسید و من تنها با دهان باز نگاهش کردم...تو که بودی؟
با حال تهوع از پشت میز بلند شدم و ( آ ) هم دنبالم آمد...مجبورم کرد برایش بگویم...دستم را گرفت پشت میز نشاند و گفت که باید منتظر توضیح تو بمانم.
و چهارمین ضربه حوالی ساعت 3 و 4 بعد از ظهر وارد شد...دیگر کارم از لرزیدن گذشته بود...دندانهایم با سر و صدا به هم میخورد و مانع صحبت کردنم میشد...سرم داشت از درد منفجر میشد تنها یادم هست که ( آ ) بالای سرم بود و چشمهایم را که باز کردم شب بود...
2 روز بعد از آن بود که آوار نهایی بر سرم ریخت و سرد ِ سرد ِ سرد ...
دور بودم... نتوانستم رو به رویت بایستم و لجن وجودت را توی صورتت بمالم...نتوانستم حرفهایم را بزنم و تو به خودت اجازه دادی آرایش صحنه را مطابق میل تغییر بدهی.
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند و من در 27 آذر مانده بودم...بهت زده گوشهای مینشستم و دانه دانههای این پازل کثیف را پیدا میکردم...آنقدر شوکه بودم که یادم رفت باید گریه کنم...صدایی میآمد و سپس دستی تکانم میداد: (لادن باید غذا بخوری)...(لادن وقت خواب ِ )...
آنقدر دور بودم که صدایم را نشنیدی...آنقدر دووووووووور بودم که حتی نتوانستم فریاد بکشم...آنقدر دور بودم که همهی حرف هایم توی دلم ماند و هی بزرگ و بزرگ و بزرگتر شد...
همه چیز را قورت دادم و لبخند زدم، سرم پر از سوال بود...مغزم داشت سوراخ میشد...سوراااااااخ...میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نفهمیدم؟؟ اصلن باید میفهمیدم؟؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟چ........ر......ا ؟ و بعد سردرد میگرفتم...قرص میخوردم و میخوابیدم اما همانها را در خواب میدیدم و با سردرد مضاعف بیدار میشدم. بغض به گلویم چنگ میزد و اشک نمیآمد تا روزی که (ف) را دیدم، از دور نگاهم میکرد انگار متعجب بود که چطور سر پا ماندهام! نزدیک که شدم به صورتم خیره شد و با صدای ضعیف حالم را پرسید ...از روزهای قشنگی!!!!! که تو برایم ساخته بودی گفتم...از معده دردهای وحشتناک و قرصهای جورواجور...بغلش کردم، سرم روی شانهاش بود که سیل آمد آنهم چه سیلی...میان آن همه جمعیت با صدای بلند گریه میکردم و نمیدانم (ف) توی گوشم چه میگفت!
...از آن روز 4 آهنگ از لیست آهنگهای خانه دانشجویی ِ ما حذف شد ( آ ) اجازه نمیداد گوششان کنم...گاهی التماس میکردم اما فایده نداشت!!
...هنوز یک هفته نشده بود اما حس میکردم یک سال گذشته...( آ ) حتی یک ثانیه هم تنهایم نمیگذاشت...سعی کردم خودم را جمع و جور کنم...دلم میخواست فراموش کنم اما نمیشد...دلم میخواست پاک شوی...انگار که هیچ وقت نبودهای...حس تنفر را به وضوح در درونم حس میکردم و درست همین حس بود که مرا به فکر وامیداشت و اجازه نمیداد فراموش کنم...روزی 1000 بار به خود میگفتم که چنین موجودی لیاقت ندارد که حتی 1 ثانیه از وقتت را صرف فکر کردن به او کنی اما مگر من به تو فکر میکردم؟ نه...این فکر غلط است تو همان 27 آذر مردی و تنها چیزی که مرا تحلیل میبرد سوالهای درونیام بود و هرم ِ اعتمادی که حالا ویرانهای بیش نبود...میترسیدم مطلق شوم...میترسیدم تغییر کنم...با دیدن پستی پست شوم یا .........چه میدانم...میترسیدم عوض شوم...
...انتظاری نا به جا از خود داشتم. چطور ممکن است 3 سال در یک هفته فراموش شود؟؟
حرفها توی دلم مانده بود...حرفهایی که باید میزدم امااااااا دور بودم...خیلی خیلی دور...مگر راست بودن این قدر سخت بود؟ باور ندارم این درجه از سقوط انسانیت را...مگر نگفته بودم که .......
نه...حتی اینجا هم نمیتوانم بگویم...به هیچکس نگفتهام...این بار سنگین ِ نا گفتهها با من است تا شاید روزی بتوانم جایی زمیناش بگذارم و دیگر هرگز بازنگردم.