تبليغاتX
ترانه‌ای در تاریکی

ترانه‌ای در تاریکی

آن که جایگاهش را شناخت/ چگونه می‌شود جلویش را گرفت؟

 

عزیزی رفته و دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

 چقدر این روزها از این و آن شنیدم که باید مرگ را باور کرد، چقدر بغضم را خوردم و به خود تشر زدم که باید روحیه بدهی…اما وقتی خودت یک کوه غصه به سینه داری خیلی سخت است.

گریه نمی‌کنم اما می‌لرزم.همین که فکر و خیال به سراغم می‌آید شروع می‌کنم به لرزیدن. یک جور لرزشی که احساس سرما تویش نیست.

به خودم می‌گویم همین که این همه تصویر و صدا از او توی ذهنت هست یعنی جاودانه شده…این‌ها یعنی ذهن تو تا ابد او را حفظ خواهد کرد؛ اما چرا وقتی می‌خواهم همین‌ها را به به (د) و (س) بگویم به نظرم پوچ می‌آید؟ بابا را یواش صدا می‌زنم مبادا بچه‌ها بشنوند و به یاد بیاورند که دیگر کسی نیست تا بابا صدایش کنند…

برای خاک‌سپاری نرفتم. دلم می‌خواست تصویر ذهنیم همان آخرین تصویر خندانت باشد که سردت بود و خداحافظی را کوتاه کردی و به سمت ماشین دویدی تا گرم شوی. مامان اصرار کرد که بیایم اما نمی‌خواستم همه‌ی تصاویر محو شوند و جایشان را جسمی پیچیده در پارچه‌ی سپید بگیرد.

 (د) هم نرفت...تنها توانستم محکم بغلش کنم و سکوت... ضجه‌های بی‌وقفه‌ی او ... اشک‌های من ...و بهت و ناباوری...

3 هفته است که قطعه زمینی را نشانمان می‌دهند و می‌گویند این تویی...3هفته‌ی لعنتی که حتی 1 لحظه‌ام باورش نکرده‌ام...تنها مثل بچه‌ای که با دیدن اشک دیگران می‌ترسد و به گریه می‌افتد، گریسته‌ام.

حالا بعد از 3 هفته ، فردا باید با این کوه غصه راهی ِ اهواز شوم. می‌ترسم (د) تنهایی گریه کند...می‌ترسم (س) برود توی خودش و دیگر کسی نباشد تا درد ِ دلش را بشنود...می‌ترسم اما شاید دلیل ترسم هیچ‌کدام از این‌ها نباشد...

تپش قلب دارم...3 هفته است که این قلب توی تک تک اعضای بدنم عین پتک می‌کوبد...

 .......................................

یک افتضاح دیگر از دریای افتضاحات ج.ا.ا :

بازداشت شدگان کمپین یک میلیون امضا به بند 209 زندان اوین منتقل شدند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 20:17  توسط لادن  | 

 

باز هم باید بروم.این بار برای یک ماه.24 اسفند بر‌می‌گردم. دهان چمدان‌ها باز است و من می‌روم و می‌آیم و چیزی اضافه می‌کنم.از عطر و اسپری گرفته تا کیسه‌ی 5 کیلویی برنج!! می‌دانم که باز هم جا کم می‌آورم. کتاب " طبل حلبی " نوشته‌ی " گونتر گراس " را گذاشته‌ام که با خود ببرم اما حجمش زیاد است و جا ندارم. طبق معمول دلشوره‌ی سفر گرفته‌ام...یادم می‌آید 3 ماه پیش روز یکشنبه بود که داشتم به اهواز بر‌می‌گشتم و چقدر حال و روزم با امروز متفاوت بود. چقدر دلم برایش تنگ می‌شد و حتی برای چند لحظه فکر کردم که ممکن است دوری را دوام نیاورم.

و حالا چقدر دورم از آن حس و حال...

پ.ن :

" عروسک مرده " عزیزم خیلی تلاش کردم که ببینمت اما فرصت محدود بود و موفق نشدم. اما دلم می‌خواد این رو بدونی که همیشه و هر لحظه همراهم هستی و خیلی خیلی دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت 14:45  توسط لادن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 15:3  توسط لادن 

 

سرد و سنگین بود...آن‌قدر سنگین که شکستم...

درست یادم هست روز دوشنبه بود، ـــ دوشنبه‌ها روز خرید است. ـــ نان،شیر و بیسکوییت را خریده بودم، میوه و سبزیجات مانده بود که باید از نزدیک خانه می‌خریدم. آوار اولین بار توی راه بر سرم خراب شد...یک نفس عمیق کشیدم و نایلون محتوی خرید‌ها را محکم به دور دستم که می‌لرزید پیچاندم...گفتم : ( زود قضاوت نکن! ) از ماشین پیاده شدم و به سمت میوه فروشی رفتم...مشغول سوا کردن پرتقال بودم که دومین آوار سردتر و سنگین‌تر بر سرم خراب شد...با دست‌هایی که حالا لرزششان کاملن محسوس بود به کارم ادامه دادم...پرتقال...نارنگی...لیمو...پیاز...سیب‌زمینی...فلفل...چقدر فکر از سرم گذشت... چقدر قلبم تند می‌زد...چقدر سرم سنگین بود...دست‌هایم چرا از مغز فرمان نمی‌گرفتند؟ صدای میوه‌فروش را شنیدم که می‌گفت ( خواهرم حالتون خوبه؟ می‌تونین تنها این همه جنس رو ببرین؟ ) ...چطور آن همه بار را تا خانه آوردم؟ توی همان چند دقیقه میلیون‌ها فکر و تصویر و سوال از ذهنم گذشت...( آ ) در را به رویم باز کرد سعی کردم به روی خودم نیاورم...خرید‌ها را به دستش دادم و رفتم به اتاق، سومین بار آوار توی اتاق بر سرم خراب شد...این بار سخت‌تر و سنگین‌تر از دفعات پیش...حقیقت داشت...وقتی صدایی غریبه‌ را شنیدم که تا همین امروز صبح آشناترین صدای دنیا بود فهمیدم که حقیقت داشت...

( آ ) میز ناهار را چیده بود و صدایم می‌کرد....من کجا بودم؟ که بودم؟ باید چه می‌کردم؟ این‌ها چه می‌گفتند؟ .......لرزان و خسته بلند شدم و بیرون رفتم...سر ناهار ( آ ) حال تو را پرسید و من تنها با دهان باز نگاهش کردم...تو که بودی؟

 با حال تهوع از پشت میز بلند شدم و ( آ ) هم دنبالم آمد...مجبورم کرد برایش بگویم...دستم را گرفت پشت میز نشاند و گفت که باید منتظر توضیح تو بمانم.

و چهارمین ضربه حوالی ساعت 3 و 4 بعد از ظهر وارد شد...دیگر کارم از لرزیدن گذشته بود...دندان‌هایم با سر و صدا به هم می‌خورد و مانع صحبت کردنم می‌شد...سرم داشت از درد منفجر می‌شد تنها یادم هست که ( آ ) بالای سرم بود و چشم‌هایم را که باز کردم شب بود...

2 روز بعد از آن بود که آوار نهایی بر سرم ریخت و سرد ِ سرد ِ سرد ...

دور بودم... نتوانستم رو به رویت بایستم و لجن وجودت را توی صورتت بمالم...نتوانستم حرف‌هایم را بزنم و تو به خودت اجازه دادی آرایش صحنه را مطابق میل‌ تغییر بدهی.

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و من در 27 آذر مانده بودم...بهت زده گوشه‌ای می‌نشستم و دانه دانه‌های این پازل کثیف را پیدا می‌کردم...آن‌قدر شوکه بودم که یادم رفت باید گریه کنم...صدایی می‌آمد و سپس دستی تکانم می‌داد: (لادن باید غذا بخوری)...(لادن وقت خواب ِ )...

آن‌قدر دور بودم که صدایم را نشنیدی...آن‌قدر دووووووووور بودم که حتی نتوانستم فریاد بکشم...آن‌قدر دور بودم که همه‌ی حرف هایم توی دلم ماند و هی بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شد...

همه چیز را قورت دادم و لبخند زدم‌، سرم پر از سوال بود...مغزم داشت سوراخ می‌شد...سوراااااااخ...می‌فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نفهمیدم؟؟ اصلن باید می‌فهمیدم؟؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟چ........ر......ا ؟ و بعد سردرد می‌گرفتم...قرص می‌خوردم و می‌خوابیدم اما همان‌ها را در خواب می‌دیدم و با سردرد مضاعف بیدار می‌شدم. بغض به گلویم چنگ می‌زد و اشک نمی‌آمد تا روزی که (ف) را دیدم، از دور نگاهم می‌کرد انگار متعجب بود که چطور سر پا مانده‌ام! نزدیک که شدم به صورتم خیره شد و با صدای ضعیف حالم را پرسید ...از روزهای قشنگی!!!!! که تو برایم ساخته بودی گفتم...از معده دردهای وحشتناک و قرص‌های جورواجور...بغلش کردم، سرم روی شانه‌اش بود که سیل آمد آن‌هم چه سیلی...میان آن همه جمعیت با صدای بلند گریه می‌کردم و نمی‌دانم (ف)  توی گوشم چه می‌گفت!

...از آن روز 4 آهنگ از لیست آهنگ‌های خانه دانشجویی ِ ما حذف شد ( آ ) اجازه نمی‌داد گوششان کنم...گاهی التماس می‌کردم اما فایده نداشت!!

...هنوز یک هفته نشده بود اما حس می‌کردم یک سال گذشته...( آ ) حتی یک ثانیه هم تنهایم نمی‌گذاشت...سعی کردم خودم را جمع و جور کنم...دلم می‌خواست فراموش کنم اما نمی‌شد...دلم می‌خواست پاک شوی...انگار که هیچ وقت نبوده‌ای...حس تنفر را به وضوح در درونم حس می‌کردم و درست همین حس بود که مرا به فکر وا‌می‌داشت و اجازه نمی‌داد فراموش کنم...روزی 1000 بار به خود می‌گفتم که چنین موجودی لیاقت ندارد که حتی 1 ثانیه از وقتت را صرف فکر کردن به او کنی اما مگر من به تو فکر می‌کردم؟ نه...این فکر غلط است تو همان 27 آذر مردی و تنها چیزی که مرا تحلیل می‌برد سوال‌های درونی‌ام بود و هرم  ِ اعتمادی که حالا ویرانه‌ای بیش نبود...می‌ترسیدم مطلق شوم...می‌ترسیدم تغییر کنم...با دیدن پستی پست شوم یا .........چه می‌دانم...می‌ترسیدم عوض شوم...

...انتظاری نا به جا از خود داشتم. چطور ممکن است 3 سال در یک هفته فراموش شود؟؟

حرف‌ها توی دلم مانده بود...حرف‌هایی که باید می‌زدم امااااااا دور بودم...خیلی خیلی دور...مگر راست بودن این قدر سخت بود؟ باور ندارم این درجه از سقوط انسانیت را...مگر نگفته بودم که .......

نه...حتی این‌جا هم نمی‌توانم بگویم...به هیچ‌کس نگفته‌ام...این بار سنگین ِ نا گفته‌ها با من است تا شاید روزی بتوانم جایی زمین‌اش بگذارم و دیگر هرگز بازنگردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 15:36  توسط لادن  | 

 

زندگی متفاوتی را تجربه می‌کنم. روزهایی که اگر افسارشان را در دست نگیرم به روزمرگی کامل می‌کشانندم...کارهایی که پیش از این هیچ جایی در برنامه‌ی روزانه‌ام نداشتند حالا باید به دست خود انجام دهم.

تنها زندگی کردن را همیشه دوست دارم. لحظه‌هایی که در اوج خستگی باید کشان کشان خود را به جایی برسانی...خستگی و کلاس و درس‌های فردا توجیحی برای نشستن لباس‌ها نیست. وقتی گرسنه هستی کنکور فوق لیسانس معنا ندارد...وقتی صبح‌ها دلت می‌خواهد 10 دقیقه بیشتر بخوابی هیچ‌کس نیست که با نگرانی بالای سرت بیاید و بگوید: (لادن دیرت نشه.) شاید برای همین است که تا موبایل آلارم می‌دهد مثل فنر از جا می‌پری... با همه‌ی این‌ها وقتی می‌بینم کارها انجام شده و همه چیز مرتب است حس خیلی خوبی پیدا می‌کنم. این جور وقت‌هاست که زیر پتو می‌خزم و از روی میز  ِ کوچک ِ کنار ِ تخت کتابی بر‌می‌دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 11:6  توسط لادن  | 

 

از نا‌امیدی به امید از شادی وصف نا‌پذیر به اشک...نوسان‌های پیاپی میان مثبت و منفی روزهایم را رنگ می‌زند. گاهی تنها صفر مطلق هستم، خالی از هر گونه حس و فکر.

می‌دانی تلاش برای اثبات یعنی چه؟ می‌دانی چنین تلاشی چقدر فرساینده است؟

 نمی‌دانم چگونه توضیح بدهم. گاهی توضیحش برای خودم هم سخت است. تا قلم بر‌می‌دارم که شروع به نوشتن کنم همه چیز مخلوط می‌شود. صداها، رنگ‌ها،تصاویر و هزاران حسی که همرا‌هشان هست قاطی می‌شوند و می‌خواهند نوشته شوند....و من گم می‌کنم...پیدا می‌شوم و درمی‌یابم که هنوز حس اصلی را ننوشته‌ام!

-----------------

در تنهایی برای خود شام می‌پزم...تلفن زنگ می‌زند، با عجله زیر غذا را کم می‌کنم و به سمت تلفن می‌روم. یکی از آشنایان پشت خط است بعد از احوال پرسی‌های معمول می‌پرسد که چه می‌کنم، می‌گویم که مشغول پختن شامم. با تعجب و نا‌باوری می‌پرسد: " مگه فمینیست‌ها هم غذا می‌پزن؟" !!!! می‌خواهم با بی‌حوصلگی چیزی بگویم یا با خنده سر و ته قضیه را هم بیاورم اما یک لحظه به خود می‌گویم بگذار جدی برایش توضیح بدهم که یک فمینیست هم گرسنه‌اش می‌شود و در نتیجه باید غذا درست کند و بخورد. می‌گوید: " من فکر می‌کردم شماها توی خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنین." !! حوصله ندارم اما باز چیزی در درونم سیخونک می‌زند که توضیح بده!! می‌گویم: " کارهای خانه را باید با کمک هم انجام داد. وقتی من می‌گویم کار  ِ خانه وظیفه‌ی زن نیست به این معنا نیست که زن نباید در خانه هیچ کاری بکند بلکه به این معناست که همه باید همکاری کنند و این بار به دوش یک نفر ــ زن یا مرد ــ نیافتد. عقیده‌ی من این است که همه باید برای زیبایی و تمیزی و راحتی محیط زندگی‌شان تلاش کنند نه این که یک نفر از صبح تا شب بشورد و بسابد و دیگران بخورند و بخوابند و فکر کنند که مادرشان یا همسرشان وظیفه‌ی طبیعی خود را انجام می‌دهد. "

--------------------

چشمانم را آرایش می‌کنم ــ همیشه از این کار لذت می‌برم ــ  دوستی خیره نگاه می‌کند و سر تکان می‌دهد. وقتی با تعجب نگاهش می‌کنم می‌گوید " توام مثل اینا شدی؟؟ توام خودتو رنگ می‌کنی؟ " خونسردی‌ام را به زور حفظ می‌کنم و می‌گویم : " آرایش چشم را دوست دارم و این هیچ ربطی به بهره‌کشی ندارد. من برای خودم این کار را می‌کنم." .........ناگهان حسی منفی در درونم می‌جوشد، چرا برای طبیعی‌ترین مسائل هم باید توضیح داد؟ تنها تنها برای این‌که فردا همین آدم ننشیند و بگوید فمینیستی را دیدم که خودش را رنگامیزی می‌کرد یا غذا می‌پخت یا موهایش های لایت بود و به خیال خام خودش فکر کند که پس فمینیست‌ها همه چنین‌اند و چنان‌اند!!! چرا باید هر بار توضیح بدهم که پیروی از قالب‌های از پیش تعیین شده و کالای جنسی بودن با زیبا بودن یا آرایش کردن و لباس شیک پوشیدن متفاوت است.

--------------

می‌شناسمش...روشنفکر و با سواد ...گیلاس به دست به سمتم می‌آید و می‌گوید که می‌خواهد مرا به دوستانش معرفی کند. می‌گویم جان خودت امشب مرا از بحث معاف کن که اصلن حالش را ندارم...می‌خندد و دوستانش را معرفی می‌کند. بعد از چند دقیقه صحبت یکی از دوستانش می‌گوید: " فلانی گفته که شما طرفدار حقوق زنان هستید. درسته؟ " با سر تایید می‌کنم. در دل خدا خدا می‌کنم که بحث را بی‌خیال شود....دوستی دیگر با نیشخند شیطنت آمیزی می‌گوید " مگر زنان حقی هم دارند که بخواهند از آن دفاع کنند؟ " حوصله‌ی مسخرگی این‌ها را ندارم، بلند شده و دور می‌شوم...دور ...

-----------------------

با خوشحالی فکر می‌کنم همه‌ی تارهای مزاحم را پاره کرده‌ام...می‌اندیشم که از این پیله‌ی تاریخی و ریشه‌های پوسیده‌ی ذهنی رهایی یافته‌ام...به پاهایم دست می‌کشم و به یاد می‌آورم که روزی چقدر زنجیرهایم سنگین بود.....در همین لحظه‌هاست که لکه‌ها ظاهر می‌شوند و به یادم می‌آورند که همه‌ی کلیدها دست من نیست. لکه‌هایی که در خصوصی‌ترین جنبه‌های زندگی هم وارد می‌شوند و می‌خواهند منصرفت کنند. اما تو برای این قالب‌ها ارزشی قائل نیستی. هیچ کس حق نخواهد داشت چارچوب ذهنی خود را به تو تحمیل کند. ...

تو همه را می‌دانی اما این اغتشاش...این آشفتگی ذهنی و عدم تمرکز هیچ کجا رهایت نمی‌کند. دست‌ها ...لب‌ها...چشم‌ها...بی‌حواس و دور....آن‌قدر که خودت به خنده می‌افتی از این حواس پرت و چشمان نگرانی که می‌دانند باز در فکری...

نگاهش می‌کنی و به خود می‌گویی او به خاطر توست که اینجاست...به خودت التماس می‌کنی که خوشحال باش...به چیزی فکر نکن...نگرانی ایجاد نکن...آخر لعنتی کمی روی این لحظه‌ها تمرکز کن...

---------------------------

پ.ن: باز هم آن چه می‌خواستم ننوشتم.یعنی این آشفتگی نگذاشت که بنویسم. همه چیز قاطی پاتی شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 15:51  توسط لادن  | 

 

درد همان درد است ...

2 خط سیاه بالا و پایین چشم‌ها که امتدادشان از گوشه‌ی دو چشم پیداست. دختر در آینه به خود نگریسته و اخم‌ها را در هم می‌کشد ـــ  سرخی چشم‌ها را با این خطوط سیاه نمی‌توان پنهان کرد ــ  ...لکه‌های قرمز صورتش را به خوبی با کرم پودر پنهان می‌کند، برس را روی رنگ قرمز ـ قهوه‌ای چپ و راست می‌برد و هاله‌ای کمرنگ روی گونه‌ها ظاهر می‌شود...رژ لب تیره لازم است تا زخم‌های روی لب پنهان شوند ــ یادش نمی‌آید چه وقت با دندان به جان پوست لبش افتاده ــ  ... کمی از آینه فاصله می‌گیرد، با حواس پرتی به سر تا پای خود نگاهی می‌اندازد و سعی می‌کند مثل تصویر زیبا و شاداب باشد...

شلوار برمودای آبی روشن...مانتوی مشکی کوتاه...شال زرد و نارنجی...کفش‌های اسپرت نارنجی...

دم در نگاهی به آینه‌ی راهرو می‌اندازد و اشک در چشمان سیاهش حلقه می‌زند. لعنت به این چشم‌های نا‌فرمان...

...بوق‌ها...صداها و دست‌هایی که گاه به گاه لمسش می‌کنند...کسی در گوشش نجوا می‌کند " چند می‌گیری؟ " ...سرش خالیست...خالی ِ خالی ِ خالی ...حتی یادش رفته که همیشه گارد می‌گرفته و آماده‌ی دفاع از خود بوده...

لرزش موبایل را توی جیب شلوار حس می‌کند...باز کسی می‌خواهد بداند کجاست...چه می‌کند...کی میآید...باز کسی نگران روسپی‌های ریش‌دار و دم کلفت توی خیابان و اخلاق تند اوست...

رهایش کنید...شما را به خدا رهایش کنید...لحظه‌ای آرامش...ثانیه‌ای سکوت و مرگ... اگر بگذارید مدت‌هاست که نیازمندش است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 14:26  توسط لادن  | 

 

برای امضا و حمایت اینترنتی از کمپین " یک میلیون امضا "  به این آدرس مراجعه کنید:

 

تغییر برای برابری

 

** تایید امضای خود را فراموش نکنید. در غیر این صورت امضا شما معتبر نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 13:1  توسط لادن 

 

فعالان جنبش زنان در تدارک کمپین " ‌يك ميليون امضاء براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز "

 

اين كمپين كه در راستاي پيگيري قطعنامه تجمع 22 خرداد ، از سوي جمعي از فعالان جنبش زنان تدارك ديده شده است، تلاشي وسيع براي تغيير قوانين ناعادلانه و زن ستيز است و در نظر دارد با جمع آوري يك ميليون امضاء، فراگير بودن اين خواسته در لايه هاي مختلف جامعه را اعلام كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 13:18  توسط لادن 

 

ماهواره روشن است، یکی از همان برنامه‌ها که سازندگانش همیشه دچار توهم‌اند و دائمن از آزادی و دموکراسی حرف می‌زنند...برنامه‌های مسخره‌ای که باید نام همه‌شان را (( چه کسی بهتر فحش می‌دهد؟؟)) گذاشت!!! ...آقایی از شیراز زنگ می‌زند که : (( مشکل ما ایرانیان فقط با مداخله‌ی نظامی آمریکا و جنگ حل می‌شود.)) ......کنترل را پرت می‌کنم...فریاد می‌کشم...اشک‌هایم سیل آسا جاری می‌شوند...چگونه کسی می‌تواند در آرزوی جنگ و ویرانی کشور و کشته شدن مردمش باشد؟؟...در تصورم نمی‌گنجد...تا چه حد ؟ آخر حماقت تا چه حد که فاجعه‌ی 8 ساله را نادیده بگیری و آرزوی خون و آتش کنی؟ از میان خون و آتش چگونه دموکراسی‌ای می‌تواند زاده شود؟ اصلن نگاهی به عراق و افغانستان کرده‌ایم؟...یاد حرف‌های دوستی می‌افتم که خانواده‌اش ساکن بغداد بودند...تنم می‌لرزد از تصور...حتی از تصورش...

مگر نه این که برای هر حرکتی ابتدا باید نیازش را حس کرد؟ وقتی نیاز پیدا شد کم کم جنبش نیز آغاز خواهد شد. ما نیازی به دموکراسی کثیف اهدایی نداریم.

من از این تفکر جنگ طلب می‌ترسم...درکش نمی‌کنم...این یک نفر نماینده‌ی جماعتی‌ست که متاسفانه این روزها امثالشان را زیاد می‌بینم. نمی‌دانم این‌ها چگونه می‌اندیشند. لابد فکر می‌کنند چون در مناطق مرزی زندگی نمی‌کنند به گاه جنگ خطری تهدیدشان نمی‌کند، یا چه می‌دانم شاید برایشان خیالی نیست (( آتشی بیافروز و بار سفر ببند))!!!... شاید هم به هیچ چیز فکر نمی‌کنند...نمی‌دانم............نمی‌دانم.

------

" زندگی، جنگ و دیگر هیچ " اثر اوریانا فالاچی را می‌خوانم ــ این کتاب مشاهدات عینی او در جنگ ویتنام است ــ آن قدر گریسته‌ام که صورتم ورم کرده.خواندن حرف‌های دل ویتنامی‌هایی که چیزی به نام آزادی به یاد ندارند و آمریکایی‌های که بی‌انگیزه و برای هدفی بی‌معنا می‌جنگند به دور از تبلیغات رسانه‌ای و این قبیل شلوغ بازی‌ها، نکته‌ی جالب این کتاب از دید من است.

حس ترس همه جا هست، حتی کسی که اسطوره‌ی جنگ می‌خوانندش از ترس‌هایش می‌گوید، از کشتن برای کشته نشدن و تصاویر.....  پنهان شدن سربازان زیر جنازه‌ی رفقایشان برای در امان ماندن از تیر اندازی دشمن ...شکنجه‌ها و ...

-------

چگونه می‌توان در آرزوی جنگ بود و یا حتی به جنگ به عنوان یک راه حل فکر کرد؟

----------

من برگشتم...همه چیز توی خونه ی جدید رو به راه ِ و من دوباره آرامش نسبی برای خواندن و نوشتن رو به دست آوردم. دلم برای این محیط خیلی تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 0:25  توسط لادن  |